دیدنی‌های قشمسفرنامهگوناگون

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش…!(بخش هفتم)


از آمادنمان چند روزی می‌گذشت و کم‌کم آب و آذوغه رو به اتمام بود. مشکل اصلی این بود که من چند روزی بیشتر مرخصی نداشتم. از طرفی دوست داشتم سری به هنگام هم بزنم و دو سه روزی آنجا کمپ کنم. دونفر از دوستانم از تهران در راه بودند پس بنا را بر سفر به هنگام با دوستان در راه گذاشتم و آماده ترک هرمز. کاری که هر بار برایم بسیار دشوار بوده است.

پیشتر بخوانید:

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت انگیز به هنگام آرامش…! (بخش اول)

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت انگیز به هنگام آرامش…! (بخش دوم)

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت انگیز به هنگام آرامش…! (بخش سوم)

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش…! (بخش چهارم)

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت انگیز به هنگام آرامش…! (بخش پنجم)

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش…! (بخش ششم)

ترک کردن هرمز…!

خاطرم هست در سفر سال پیشم به جزیره، ترک هرمز برایم بسیار سخت بود. در واقع
پس از اولین باری که تصمیم به ترک هرمز گرفتم حدودا یک ماه دیگر اینجا ماندگار
شدم. گاهی حس می‌کنی آمدن به هرمز تصمیم شماست اما بازگشت از آن دیگر از دست شما
خارج است. گاهی حتی دریا به شما اجازه ورود و خروج نمیدهد، گاهی شما حس می‌کنید
کاری ناتمام در اینجا دارید و گاهی حس می‌کنید خانه‌ای جز اینجا نمی‌شناسید. دوستانی
می‌شناسم که آمده‌اند و مانده‌اند و مانده‌اند و هنوز هستند! سیر عجیبی از اتفاقات
درون این جزیره عجیب و غریب و اخیرا بسیار پرحاشیه است که شما را همراه می‌کند. برآیند
این اتفاقات سبب شده دل کندن از جزیره هرمز بسیار سخت باشد.

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش...!(بخش هفتم)
ماسه‌های درخشان جزیره هرمز

اینبار اما می‌دانستم که به‌خاطر تعهد کاری هم که شده باید بر می‌گشتم. از
طرفی هرمز طی سالهای اخیر شهرت بسیاری یافته و مسافران زیادی برای دیدن آن می‌آیند
و این موضوع علاوه بر شلوغی و افزایش قیمت‌ها متاسفانه باعث آلودگی و زباله بیشتر
نیز می‌شود. بنابراین نیاز داشتم تا روزهای آخر سفرم را در جایی آرام‌تر سپری کنم.
دوستان هم رسیده بودند و تصمیم گرفتیم شبانه محل کمپ را به سمت شهر ترک کنیم و شب
را در یکی از هاستل‌های شهر بمانیم. پس کم‌کم با دلی سنگین شروع به بستن بار کردم.

بازگشت به شهر…!

شبانه از محل کمپ تا جاده‌ای که به شهر می‌رسید قدم زدیم. به جاده که رسیدیم
بارها را زمین گذاشتیم و منتظر رهگذری که مارا تا شهر برساند. این مسیر راه بازگشت
سه‌چرخ‌ها و ماشین‌هایی است که تور دور جزیره می‌برند و معمولا کسی پیدا می‌شود که
شمارا برساند. کمی بعدتر سه‌چرخه‌ای رسید و به سمت شهر راه افتادیم. همینطور که سه‌چرخ
از خانه چند روز گذشته‌ام دور می‌شد حسی از غربت وجودم را پر می‌کرد، اما این
اتفاق اجتناب‌ناپذیر بود.

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش...!(بخش هفتم)
ظیافت فلافل!

بازگشت به شهر هرمز معمولا با رفتارهای جالب و بعضا خنده‌داری همراه است. بازگشت
به امکانات و رفاه شهری (هرچند محدود) حس بازگشت از قحطی به شما می‌دهد و دوباره
آن روی مصرفگرای شهری شما را بیرون می‌کشد و افسار شما را به سمت فلافل و سمبوسه و
نان تموشی و خوراکی‌های پر زرق و برق سوپرمارکتی سوق می‌دهد.

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش...!(بخش هفتم)
صبح هاستل…!

این تغییر رفتار ناگهانی مرا به فکر فرو می‌برد. به همه وابستگی به زندگی شهری
فکر می‌کنم. به این مصرفگرایی. به اینکه همین چند ساعت قبل که هیچکدام از اینها در
دسترس نبود، نیازشان هم انقدر حس نمی‌شد. به این بازار عرضه و تقاضای افراطی که
جامعه را گرفتار نیازهایی می‌کند که شاید نیازی به آنها نداریم. به این مدل زندگی
که انتخاب کرده‌ایم. به اینکه افرادی جامعه کار می‌کنند تا درآمدی داشته باشند و
با این پول چیزهایی که شاید واقعا خیلی به آنها نیاز ندارند را بخرند. فردی را
تصور می‌‌کردم که در کارخانه‌ای کار می‌کند که برای مثال گوشی موبایل تولید می‌کند
و بعد از ماهها کار شاید بتواند یکی از همان گوشی هایی که روزانه صدها از آن را
تولید می‌کنند بخرد و در نهایت برنده کسی جز صاحب کارخانه نیست…

اقامت موقت…!

افکار را رها می‌کنم و در لحظه جاری می‌شوم. در کوچه پس‌کوچه‌های تنگ و دوست‌داشتنی
هرمز عزیزم. کودکانی که در کوچه‌ها و فوتبال بازی می‌کنند و مرا به کودکی می‌برند.
شور و هیجانی که به خاطر تعطیلات بهمن و جاری شدن مسافران در رگ شهر تزریق شده. بعد
از خوردن یک فلافل دیگر به سمت هاستل یکی از دوستان حرکت می‌کنیم تا بعد از
استراحت و دوش فردا دوباره عازم سفری نو شویم.

فضای هاستل بسیار ساده و صمیمی است. آتشی در گوشه‌ای روشن است و حلقه عاشقان
گرداگردش. بساط ساز کوک است و فضا آسمانی. هوای مطبوع شبهای بهاری زمستان هرمز
خنکایش را بر صورتمان می‌کشد. شاید بهتر است صبح و در حضور گرمابخش آفتاب دوش
بگیریم. اتاقمان هم بسیار ساده و صمیمی است و چهار نفر گنجایش دارد.

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش...!(بخش هفتم)
دوش و صبحانه

صبح زود با صدای عباس از خواب بیدار می‌شوم. عباس کودکی ۱۰ ۱۲ ساله هرمزی که
معمولا هر سال اورا می‌بینم. شر و بازیگوش اما حسابی بامعرفت مثل اکثر جنوبی‌ها. در
کارهای هاستل به سایرین کمک می‌کند. اینجا بچه‌ها از کودکی با کارکردن خو می‌گیرند.
پس اگر دیدید کودکی سوار با موتور با سرعت از کنارتان گذشت اصلا تعجب نکنید.

بعد از دوش و صبحانه باید راه می‌افتادیم تا گشت آخر را در ساحل بزنیم و برای
سفر با شناور تندرو به قشم خود را آماده کنیم. به خاطر تعطیلات شهر بسیار شلوغ
است. این باعث می‌شود سریعتر مسیر اسکله را پیش بگیریم. وقتی به اسکله رسیدیم با
صفی طولانی روبرو شدیم که مارا کمی نگران می‌کرد. در روزهای معمولی تنها دو شناور
از هرمز به سمت قشم وجود دارد که ظاهرا به خاطر شلوغی و جمعیت زیاد تعداد
شناورهارا بیشتر کرده بودند.

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش...!(بخش هفتم)
اسکله جزیره هرمز

بعد از حدود ۳۰ دقیقه انتظار در صف طولانی شناور بالاخره سوار شدیم و سفر
دریایی دیگری آغاز شد. همین که شناور از اسکله فاصله گرفت بازهم حس دلتنگی مرا پر
کرد. خیره به جزیره که از آن دور می‌شدیم خاطرات مرور می‌شدند. اما هر آمدنی رفتنی
دارد. سوار بر شناور بر خلیج نیلگون فارس به سمت قشم می‌رفتیم و نوبت ماجراجویی
جدیدی فرارسیده بود.

قشم و کندالو…!

به قشم نزدیک می‌شدیم. هیچگاه فرصت اینکه بتوانم قشم را درست و حسابی بگردم را
پیدا نکرده‌ام. اینبار هم قرار بود تنها از آن گذر کنم. قشم آنقدر بزرگ است که
گشتن آن نیازمند وقت زیادیست که من اینبار هم نداشتم. در واقع قشم یکی از بزرگترین
جزایری است که یک کشور مستقل نیست.

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش...!(بخش هفتم)
اسکله کندالو قشم

پس از رسیدن به اسکله فرصت زیادی تا غروب نداشتیم و کارهایی مانده بودند که
باید انجام می‌شد. اول نیاز بود مقداری از خریدهارا انجام دهیم چون ممکن بود فرصت
کافی برای خرید از هنگام پیدا نکنیم. از بازارچه نزدیک اسکله خریدهارا انجام دادیم
و سریعا اقدام به پیدا کردن ماشینی که ما را تا اسکله کندالو که باید از آنجا به
هنگام می‌رفتیم کردیم. هوا رو به تاریکی بود. از شهر قشم تا اسکله کندالو حدودا ۴۵
دقیقه با ماشین راه بود این شاید فرصت مناسبی برای یک چرت عصرگاهی می‌داد.

هوا تاریک شده بود که به کندالو رسیدیم. بعد از نوشیدن یک قهوه به اسکله رفتیم
و از آنجا با قایق موتوری‌های خطی هنگام عازم شدیم. سفر دریایی با قایق موتوری لذت
خاصی دارد، مخصوصا وقتی قرار نیست زیاد این تکانهای شدید و بالا رفتن و بر موجها
کوبیده شدن قایق کوچک را تحمل کنی.

بار اولی بود که به هنگام سفر می‌کردم. از همان بدو ورود و با دیدن اندک
نورهای شهر کوچک چسبیده به اسکله آرامشی در خود حس کردم. شب‌هنگام بود و باید بعد
از خرید آب و آذوغه جایی برای کمپ شبانه پیدا می‌کردیم. خیلی زود اتفاق افتاد و با
عبدالله، از اهالی شهر که سه‌چرخش نیاز به تعمیر داشت(!) به سمت محل کمپ که او به
ما قول داده بود جای آرامیست حرکت کردیم.

روایت سفر جنوب، از هرمز شگفت‌انگیز به هنگام آرامش...!(بخش هفتم)
اسکله هنگام در شب و ماهیان در زیر نور ماه

محمل…!

بعد از قدم زدن در ساحلی که قرار بود شب را آنجا سپری کنیم به حرف عبدالله
ایمان آوردم. تنها مشکل باد نسبتا شدیدی بود که می‌وزید. کسی گرسنه نبود پس توافق
کردم که شب را زودتر بخوابیم تا فردا بتوانیم نهایت استفاده را از روزمان بکنیم. آرامش
خاصی در ساحل برقرار بود و تنها صدا، صدای باد بود که گه‌گاه بر پیکر چادرهایمان
می‌خورد. و البته صدای امواجی که به ساحل می‌رسیدند. صدای لالایی دوست‌داشتنی
شبهای اخیرمان. ملالی نبود و خستگی و صدای امواج مارا به آغوش خوابی آسوده در یکی
از جنوبی‌ترین نقاط خاک ایران می‌برد. قبل از خواب از خودم پرسیدم… براستی خانه
کجاست…!؟

ادامه دارد…

منبع: اقامت۲۴



منبع

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن